Thursday, June 25, 2009

ساعت یک نیمه شبه همه جا امن و امانه


در این چند روز گذشته اگر پدرم آنچه خطاب به سرکوبگران از دهانم بیرون می آمد را میشنید مایه سرشثکستگی اش میشدم. همیشه در چگونگی صحبت کردن و نحوه استفاده از کلمات حساسیت خاصی از خود نشان می دهد.حتی ساده ترین و عامیانه ترین اصطلاحات شوخ نیز اگر بدون در نظر گرفتن تاریخ شکل گرفتن این اصطلاحات در حضورش استفاده شوند با چنان منظره ای از ابروهای درهم رفته چشمان عتاب گر مواجه می شوی که خواه خنده و شادی, خواه عصبانیت, خواه ناراحتی همه را فراموش می کنی و فقط به این فکر می کنی که آیا ممکن است این چهره حالت طبیعی خود را پیدا کند و دست از قضاوت بردارد. با اینکه با تمام وجود دوری خود را از کشورم در این دوران سرنوشت ساز و پر از احساسات به باد نفرین گرفته ام از این بابت خوشحال هستم که گوشهای نزدیکانم از آنچه بر زبانم جاری بوده در امان بوده اند.

در این چند روز اخیر دیگر عنان و اختیار عقل از دستم خارج شده بود. تصاویری که از میهن می دیدم و حتی تصاویری که برای نجات روحم از شکنجه خود را از دیدن آن منع می کردم در کنار سرخوردگی عظیمی که در قبال انتظار بزرگی که ماه ها پرورانده بودم چنان قوه استدلال و استنتاج مرا محاصره کرده بود که فقط خشم من بود که فرمان می داد. چندین روز بود که دیگر رهام وجود نداشت و در عوض خشم رهام بود که تجسم مادی پیدا کرده و به جای او زندگی را ادامه میداد. و این آخرین تصمیمی بود که مغزم قبل از محاصره شدن گرفته و از بین خشم و نا امیدی , خشم زا برگزیده بود. در این مسیر چنان پیش رفته بودم که هر کجا می دیدم کسی نوشته است "گلوله بد است , تفنگ بد است" از جگر فریاد بر می آوردم "خیر, گلوله بد نیست, تفنگ بد نیست, فقط دریغا و حصرتا که در دست من نیست".

اما این خاطرات کوچک که در گوشه و کنار ذهن زندانی مانده اند تا روزی به فریاد ما برسند چه معجزاتی که نمیکنند, مخصوصا اگر خاطره ای مشترک باشد با هم سن و سالان.

خواندن اخبار ایران که حکایت از آرامش شهرها در روزهای اخیر و سرکوب آنچه اغتشاش گران می نامند می داد به ناگاه مرا به یاد صحنه ای از کارتون جذاب دوران کودکی "رابین هود" انداخت که در آن کرکس نگهبان نیمه های شب فریاد بر می آورد:"ساعت یک نیمه شب است, همه جا امن و امان است" و با همین فریاد خود آسایش را نزد داروغه زایل می کند. همه می دانیم که دیگر امن و امانی در کار نیست و حتی تیرهای کمان داروغه هم این امنیت را تضمین نخواهد کرد.همه دیده ایم و می دانیم که تیرهای کمان داروغه در صورت رها شدن هزاران بار کمانه خواهند کرد و در نهایت مسیر شکم و یا ماتحت گرامی داروغه را در پیش خواهند گرفت, آنچه مایه تاسف است جانهاییست که این تیرها در این مسیر خواهند درید و ای کاش که هرچه کمتر باشند, اما در مقصد نهایی این تیرها شکی نیست. پس گلوله کماکان بد است, تفنگ هم کماکان بد است و چه بهتر که در دست من نیست.

باید دیوار محاصره مغزمان را در هم بشکنیم و به یاد داشته باشیم که این دوران سرکوب دیر نخواهد پایید و شهرها تا ابد پادگان نخواهند ماند. پس نباید اهداف منطقی مان را با خشم کور عوض کنیم, فقط باید به خاطر بسپاریم این روزها را و آن زمان که دیگر شهر پادگان نیست و از ما انتظار دارند که به زندکی عادی خود برگردیم , باز با متانت فریاد برآوریم :"رای من کجاست؟ من هنوز رایم را می خواهم".

3 comments:

  1. selahe man ghalame mane.in tanha chizie ke in rooza baes mishe aroomtar shim.benevis ke enveshtan az tofangam kara tare.ma fekr mikonim pas ma hastim...

    ReplyDelete
  2. selahe man ghalame mane.in tanha chizie ke in rooza baes mishe aroomtar shim.benevis ke enveshtan az tofangam kara tare.ma fekr mikonim pas ma hastim...

    ReplyDelete
  3. پس در فردای آزادی هنوز دنبال رای ات هستی ؟ آره؟

    خدا بداد ما برسه که گلومون را باید جر بدیم که بابا داروغه رو ول کن رای تو همون بود که خوندن بخدا

    و شما میگی نه رای من نیست من رایم رو میخوام رای من کو اصلا رای یک پا داره بالا بری پائین بیاین ما خیلی بغض فرو خورده داریم حالا حالا ها دنبال رایمون باید بگردیم و این داستان مکرر می رود برای یک نسل دیگر تا برسد به همان نقطه که می گفت رای من کو

    ReplyDelete