Sunday, June 28, 2009
خوش به کامتان اما
Thursday, June 25, 2009
"خر در مقابلش افلاطون است" آیا چنین انسانهایی وجود دارند؟

سال سوم دبیرستان اولین و متاسفانه آخرین تجربه روزنامه نگاری خود را با تعدادی از دوستان نزدیکم سپری کردیم. آغاز دوران ریاست جمهوری خآتمی بود و روح امید به کالبد همهٔ جوانان دمیده شده بود، ما نیز متاثر از این روحیه تاثیر گذاری که جامعه را فرا گرفته بود تصمیم گرفتیم نشریهای دانش آموزی با تیراژ بسیار محدود (در حد انگشتان دست) به نم "چاووش" راه اندازی کنیم. صفحهٔ اول را با سر آغاز شعر زیبای چاووشی از مهدی اخوان ثالث تزئین کردیم که میگفت :
"بسان رهنوردانی
که در افسانهها گویند
گرفته کول بار زاد راه بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گاه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه میپویند
ما هم راه خود را میکنیم آغاز"
در آن نشریه از آنچه فارغ از شیطنتهای ساده دبیرستانی ذهنمان را مشغول میداشت سخن گفت بودیم، که شامل ریاضیات، هنر، سیاست ایران و سیاست جهان بود. دوران محاکمهٔ کرباسچی بود و مقاله ای در این راستا به قلم دوست عزیزم نیما صدریه نوشته شده بود که حکایت از سیاسی بودن این قضیه میکرد و میگفت در این محاکمه اصولگرایان انتقام شکست را میگیرند و باید به انتظار بیش از اینها بود. در یوگوسلاوی جنگ در گرفته بود که موضوع مقالهای دیگر به قلم خودم را تشکیل میداد که در راستای محکوم کردن این جنگ بود، اما با دیدگاهی شدیدا مخالف مفسران سیسی تلویزیون. دو مقالهٔ دیگر نیز، یکی در رابطه با یک قضیهٔ ریاضی به قلم دوست دیگرم مهدی شوقی و دیگری در رابطه با تاریخ و نحوه شکل گیری سبکهای ادبی از کلاسیسم تا سوریالیسم و ناتورالیسم باز به قلم خودم به این نشریه اضافه شده بود و بیشتر برای این بود که ماهیت دانش آموزی نشریه را تقویت کند.
چه زحماتی که در راستی تایپ و پرینت گرفتن این نشریه توسط دوست مدیر مسئولم آرش محمدی با یک پرینتر فکسنی سوزنی که صدای کارخانجات نساجی را شبیه سازی میکرد کشیده نشد. نسخهها روی کاغذ A4 آماده شد، هر کدام از مقالهها چندین صفحه به خود اختصاص داده بودند و و در پایان نام نویسندهٔ مقاله در گوشهٔ سمت چپ صفحه نوشته شده بود. یک نسخه را در تابلو اعلانات مقابل کلاس قرار دادیم و نسخههای دیگر را هرکدام پنجاه تومن به دوستان علاقمند فروختیم. پس از اتمام زنگ اول کلاس, نسخهٔتابلو اعلانات توسط ناظم برچیده شده بود و ما به دفتر مشاورهٔ مدرسه احضار شدیم. در آنجا معلم پرورشی مدرسه جناب آقای قاسم زده انتظار ما را میکشید( هنوز خنده دار نیست اما لازم به تذکر است که این شخص در زمان ریاست جمهوری احمدی نژاد مشاور فرهنگی شهرداری اصفهان شد) هنوز تهدیدها شروع نشده بود که مسالهٔ جالبی جرقهٔ خنده را در دل تمامی ما نشاند و آن این بود که این معلم پرورشی ( مشاور فرهنگی آینده) در کنار من ، مهدی شوقی ، نیما صدریه و آرش محمدی به دنبال مهدی اخون ثالث نیز میگشت که شعرش سر آغاز مجله شده بود و ناماش گوشهٔ سمت چپ صفحهٔ اول را اشغال نموده بود. نیما گفت طرف مرده. پس از پایان همهٔ تهیدهای به اخراج و غیر همه شادمان بودیم از اینکه برای یک لحظه و در ذهن یک آدم بیسواد نام ما در کنار نام مهدی اخوان ثالث قرار گرفت، این هم برای خود افتخاریست.
ساعت یک نیمه شبه همه جا امن و امانه

در این چند روز گذشته اگر پدرم آنچه خطاب به سرکوبگران از دهانم بیرون می آمد را میشنید مایه سرشثکستگی اش میشدم. همیشه در چگونگی صحبت کردن و نحوه استفاده از کلمات حساسیت خاصی از خود نشان می دهد.حتی ساده ترین و عامیانه ترین اصطلاحات شوخ نیز اگر بدون در نظر گرفتن تاریخ شکل گرفتن این اصطلاحات در حضورش استفاده شوند با چنان منظره ای از ابروهای درهم رفته چشمان عتاب گر مواجه می شوی که خواه خنده و شادی, خواه عصبانیت, خواه ناراحتی همه را فراموش می کنی و فقط به این فکر می کنی که آیا ممکن است این چهره حالت طبیعی خود را پیدا کند و دست از قضاوت بردارد. با اینکه با تمام وجود دوری خود را از کشورم در این دوران سرنوشت ساز و پر از احساسات به باد نفرین گرفته ام از این بابت خوشحال هستم که گوشهای نزدیکانم از آنچه بر زبانم جاری بوده در امان بوده اند.
در این چند روز اخیر دیگر عنان و اختیار عقل از دستم خارج شده بود. تصاویری که از میهن می دیدم و حتی تصاویری که برای نجات روحم از شکنجه خود را از دیدن آن منع می کردم در کنار سرخوردگی عظیمی که در قبال انتظار بزرگی که ماه ها پرورانده بودم چنان قوه استدلال و استنتاج مرا محاصره کرده بود که فقط خشم من بود که فرمان می داد. چندین روز بود که دیگر رهام وجود نداشت و در عوض خشم رهام بود که تجسم مادی پیدا کرده و به جای او زندگی را ادامه میداد. و این آخرین تصمیمی بود که مغزم قبل از محاصره شدن گرفته و از بین خشم و نا امیدی , خشم زا برگزیده بود. در این مسیر چنان پیش رفته بودم که هر کجا می دیدم کسی نوشته است "گلوله بد است , تفنگ بد است" از جگر فریاد بر می آوردم "خیر, گلوله بد نیست, تفنگ بد نیست, فقط دریغا و حصرتا که در دست من نیست".
اما این خاطرات کوچک که در گوشه و کنار ذهن زندانی مانده اند تا روزی به فریاد ما برسند چه معجزاتی که نمیکنند, مخصوصا اگر خاطره ای مشترک باشد با هم سن و سالان.
خواندن اخبار ایران که حکایت از آرامش شهرها در روزهای اخیر و سرکوب آنچه اغتشاش گران می نامند می داد به ناگاه مرا به یاد صحنه ای از کارتون جذاب دوران کودکی "رابین هود" انداخت که در آن کرکس نگهبان نیمه های شب فریاد بر می آورد:"ساعت یک نیمه شب است, همه جا امن و امان است" و با همین فریاد خود آسایش را نزد داروغه زایل می کند. همه می دانیم که دیگر امن و امانی در کار نیست و حتی تیرهای کمان داروغه هم این امنیت را تضمین نخواهد کرد.همه دیده ایم و می دانیم که تیرهای کمان داروغه در صورت رها شدن هزاران بار کمانه خواهند کرد و در نهایت مسیر شکم و یا ماتحت گرامی داروغه را در پیش خواهند گرفت, آنچه مایه تاسف است جانهاییست که این تیرها در این مسیر خواهند درید و ای کاش که هرچه کمتر باشند, اما در مقصد نهایی این تیرها شکی نیست. پس گلوله کماکان بد است, تفنگ هم کماکان بد است و چه بهتر که در دست من نیست.
باید دیوار محاصره مغزمان را در هم بشکنیم و به یاد داشته باشیم که این دوران سرکوب دیر نخواهد پایید و شهرها تا ابد پادگان نخواهند ماند. پس نباید اهداف منطقی مان را با خشم کور عوض کنیم, فقط باید به خاطر بسپاریم این روزها را و آن زمان که دیگر شهر پادگان نیست و از ما انتظار دارند که به زندکی عادی خود برگردیم , باز با متانت فریاد برآوریم :"رای من کجاست؟ من هنوز رایم را می خواهم".
